در دلم اندوه بر رخم نقش هزاران افسوس در سرم شور
صد امید در چشمم پر توی از عشق و بهروزی هیچم اندر دست
رهنمود راه فرداییم که می دانم با سبکبالی می توان ره به شهر آرزوها برد
سالهاست که به دنبال تو ام و می جویمت ولی تو را نمی یابم
تو با من بودی اما ... سالها و روزها و دقیقه ها با من فاصله داشتی
فاصله میان من و تو به وسعت دریا بوده به بزرگی دنیا ... !
ای آشنای وجودم شاید هیج گاه همدیگر را نبینیم
شاید آخرین خاطرات با هم بودن من و تو در پیچ خم و جاده ای گمنام
باقی نماند.
چیزی برای هدیه کردن ندارم اما به رسم یادبود روزهای خوش عشقم
گلهای میخک را تقدیم به تو تنها ستاره بی کسی ام می کنم
سلام به دوست عزیز (...) ببخشید که خیلی دیر اپ کردم.
حاشیه
و انقدر در گفتن یک حرف
حاشیه رفتم
و به جای نوشتن تنها یک کلمه
گوشه دفتر خاطراتت
شعر های حاشیه ای نوشتم
تا عاقبت در حاشیه
چشم هایت افتادم.
حالا که حاشیه نشینی را تجربه
کردم بگذار فقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم.
دوستت دارم.

دنیا
اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه
با ما که دل پا کیزه ایم گویی همیشه خصمشه
دنیا یه روز خود کشیه یه روز پر از دلخوشیه
اما برای ما فقط یه تابلوی نقاشیه
عشقهای بی دست و پا یخ زده اند در دل ما
آی روزگار ما زنده ایم نفس نکش به جای ما
آی آدما بسه دیگه این برزخ یا زندگی
موندیم جدا از همدیگه فقط به جرم سادگی.
گیتار
گیتار گریه آغاز می کند
و سکوت شیشه گون بامداد
با صدایش هزار تکه می شود
گیتار گریه آغاز می کند
ساکت کردنش بی فایده است و چه نا ممکن
بی لحظه ای می گرید
هم مویه آب
هم ناله باد در بوران های زمستانی
ساکت کردنش بی فایده است و چه نا ممکن
می گرید :
برای تمام شنزار های گرم جنوب
که در حسرت گل کوچک سپیدی هستند
برای نقب های تو در تو که رویای روزنی را می بیند
آه گیتار
قلب زخم دیده به خنجر پنج انگشت
گریه کن
بر تمام شب هایی که سحری در پی نخواهد داشت
و برای تمام پرندگانی که در آرزوی پرواز بر شاخه ها مرده اند.
.jpg)
با تو بودن
شبهای دوشنبه من احساس نا خوشایندی دارم
و ساعت هایی را که به کندی می گذرند می شمارم
و می دانم که فقط آوایی از صدای تو
می تواند روحم را نجات دهد
چراغ های شهر و جاده های طلایی آن به سرعت می گذرند
از پنجره به دنیای بیرون نگاه می کنم
و به نظر من سرد و بی روح می رسند
و من احساس تنهایی می کنم
نگذار که بمیرم
من دیگر قدرت تصمیم گیری ندارم
عزیزم فقط به من نشانه ای بده
و اکنون که تو مرا ترک کرده ای
با تو بودن تنها آرزوی من است
دیگر قادر به ادامه این وضع نیستم
و فقط می خواهم با تو باشم
من در تمام طول شب بیدارم و خواب به چشمانم نمی آید
در میان سیل اشک هایم سعی می کنم که لبخند بر لب داشته باشم
ولی می دانم که اگر دست های تو مرا لمس کند
قادر به نجات زندگی من خواهند بود
نگذار که دلتنگ و غمگین باشم
همین حالا به سویم بیا
من هر طور شده باید با تو باشم
و اکنون که تو رفته ای
من بدون تو دیگر کیستم؟
دیگر قادر به ادامه این وضع نیستم
و فقط می خواهم که با تو باشم.

با مداد رنگی هایم یاد خوب آمدنت را نقاشی و جاده سفید رفتنت را خط خطی کردم.
امیدوارم هر کجا که در زیر آسمان لاجوردی هستید موفق تر از دیروز گام بردارید و روزها یتان با زیبایی چشم گیر پاییز همراه باشد.

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق توولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و
گوش به من کن گفتی که ئه باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و
دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای
نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزدل من مسئله ای نیست
نميدانم در ميان اين جنگل سياه پناه به كدامين شغال برم كه هر كدام چنان ميدرند كه كودك درونم در ميان دندانهايشان تمامي زجر دوران را در ميان روياهايشان به كابوس نبيند...
كودك من... اي سيه چرده به ناله من
كودك من... اي ده چهار سرودهي نافلهي من
آرام بمان... با من بمان... در من بخند كه اشكهايت زخم شمشيري است بر مردانگي نداشتهام...
اي كودك من... دختر من
من سالهاست كه در انتظارم... با تو و در كنار تو...
اما چشمانم توان ديدن دريدنت به دست گرگها را ندارند...
چه كنم كه چيزي ذهنم را ميكشد...
روحم را تسخير ميكند...
من چنان نيستم كه گرگان...
دردهايت ميدانم...
غمهايت ميشناسم...
اي كاش شكارچي بودم... تا شايد گرگان از اين سرزمين رخت بر ميبستند...
دستانم در سرما سياه شدهاند و روحم خسته...
چرا اين سرزمين را ترك نميكنيد...
اين كدامين حس است كه انسان را بدين سان به رذالت ميكشاند...
با هم ميمانيم... و روزي بي هم ميرويم...اين است مثنوي روياي شبانه انسان بي عشق...
خدايا... خداوندا مدد كه اين سرزمين توان قوم نمود و لوط بر تحمل عذاب تحميل شده ندارد...
چند گاهي است با تو اشنا شدم .و ان لحضه بود كه عشق گمشده خود را يافتم و ان دم بود كه باران عشق برايم معناي ديگر پيدا كرد شايد تو همان عشق كودكي باشي
در سبزينه خاطراتم نهفته بودي شايد هم ان سيب سرخ.
اكنون رنگين كمان هفت رنگ برايم هفتاد رنگ دارد و شايد هم به همين سادگي از پس تاريكي ها بيرون امدم و اين ارامشي بود در ميان غوغا شايد تو يكي از خاطرات
شيرين نه ان ستاره يلدا باشي يا ان ارزوهاي گمشده تو ان عشق ابدي هستي كه در خانه اميد دلم جا باز كرديميدانم كه با تو ميتوان نيمه تاريك سر نوشت را روشن
ديد و تو به من فهماندي كه تعبير يك رويا در دست سرنوشت است و ان زمان بود كه سايه هاي رويا ديگر برايم معنا نداشت و جاي ان حقايق شيرين برايم بهتريت معنا بود
و تو به من فهماندي كه در ايينه شكسته هم ميتوان نگاهي به ايينه داشت اما تو گفتي كه:بوي خوش زندگي در روياي واقعي است و اين را يقين دارم
كه تو برايم تولدي ديگر بودي نيمه تاريك يك زندگي با تو سفري داشتم به رويا و تو برايم هر روز سبز تر ميشوي
اري تو كه هرروز به ديدارم مي ايي.
برای تو می گویم
اين ترانه رو برات ميخونم
اين ترانه رو بگير بازش كن
مثل معشوقه هاي قديم
دستهاي منو نوازش كن
اين ترانه شروع يه حسه
مثل يه جعبه ي شگفت انگيز
تو از اون تو يه عشق پيدا كن
يا يه حسه دروغيه نا چيز
اين ترانه سه بعد داره سه حرف
تو كدومو ميخواي بگو كي بود
كي ميخوست كه عاشقت باشه؟
اون فقط يه جسم خاكي بود
اين ترانه سه ضلع داره سه حرف
ما ميتونيم دو ضلع اون باشيم
مامی تونیم در کنار هم باشیم
ما می تونیم عاشق هم با شيم
اي كه دستات سهمه دستامه
نميخوام مال كسي باشه
من نميخوام كه بعد اين احساس
عشقمون مثلثي باشه
منو پشت مثلثا گم كن
واسه اينكه تو خاطرتم باشی
اين ترانه رو تجسم كن
واسه اینکه تو مال من باشی